ماه: آوریل 2018

شعر – مزرعه ذرت توی اتاق

  مثل چند شب گذشته پدر رفته بود توی مزرعه‌ی ذرت بخوابد آتش روشن کند [شغال‌ها را فراری دهد] ما هم خیال می‌بافتیم و از خستگی زود خوابمان می‌بُرد آفتاب پلک‌هایمان را باز می‌کرد، می‌خندیدیم باران از تار و پود سقف زندگی‌مان رد می‌شد، می‌خندیدیم باد چادرمان را می‌برد، باز

مثل کوه

شعر سپید: مثل کوه‌ام کوهی از درد که وقتی دلش شور می‌زند از چشمه‌هایش آب شور می‌آید مثل کوه ایستاده ام کوهی که وقتی دلش تنگ می‌شود هیچ چیز از تنش عبور نمی‌کند جز مرگ مثل کوه دوستت دارم به من برگرد گل سرت را از میان بوته‌های وحشی تنم

ترانه آماده – خرداد تب کرده

 ترانه جدید از اون خرداد تب کرده گذشتیم رسیدیم ما به سرمای زمستون دیگه چیزی میون ما نمونده بجز این خاطرات خیس بارون     تو از این زندگی دیگه بریدی تو احساست به من تغییر کرده شاید اونکه می خواستی من نبودم شاید قلبت یه جایی گیر کرده  

ترانه آماده شاد

  با یه شاخه گل سرخ بی قرار چش براهتم که از راه برسی صد دفه این پا و اون پا می کنم می میرم زنده میشم تا برسی مطمئنم که تو بر می گردی به خستگیام می دونم ببینمت یادم میره بگم سلام نبض من به قلب تو بستگی